ای باران... از غصه ام آگاهی...

:: ای باران... از غصه ام آگاهی...

هوالودود

پنجره را باز بگذار. باید عطر خاک باران خورده و موسیقی قطره ها اتاق را پر کند. باید کمی به خودت استراحت بدهی، مثلا دراز بکشی و چشمانت را ببندی و به هیچ چیز جز باران نیندیشی. نه در دل شعر بخوانی نه برای خودت فکر و استدلال کنی و نه در خاطرات غوطه ور شوى. 

دل بسپار به عطر بهاری این بارش... بهار دارد مى رسد. این را من نمى گویم...تقویم نمی گوید... شکوفه ها نمی گویند...امشب این قطره های معجزه گر، که هر یکی رزق جوانه ای لطیف و تازه شکفته اند، نوید بهار می دهند.

امشب فقط باران را باش. باران را بشنو، باران را تنفس کن. اصلا خود باران باش، اما... بیا و یک امشب، ادای باران را در نیاور! وقتی که این اشکواره ها تو را نمى رویانند. یا وقتی پس از هر رویش، تیشه بر ریشه های نو دوانده خود می زنی. اصلا بیا یک امشب را از خود بی خود باش، یعنی بخواه که از خود بی خود باشی. برو دعا کن زیر باران. دعا زیر باران مستجاب است. شاید سماعی یک شبه با موسیقی باران، پیوند تو را الی الابد با بهار تجدید کند...

منبع : سرگشتگیای باران... از غصه ام آگاهی...
برچسب ها : باران ,امشب ,بهار

ای کاش شاعر بهار بودم

:: ای کاش شاعر بهار بودم

هوالعزیز

بهار دارد مرا فرا می گیرد. بهار مهربان و خندان، آرام و مدام بین تمام لحظه هایم نفس می کشد. بارانش، نسیمش، رنگ و بو و نوایش...

صبح است و هوای لطیف پس از باران و حیاط مدرسه که مثل جزیره ای سبز در محاصره برج های غول پیکر، میزبان انواع پرنده هایی ست که تلفیق صدایشان دل را پر از نشاط می کند. یاکریم و گنجشک و بلبل به کنار، حالا مرغ مینا هم دارد بین شاخه ها می پرد و صدای دارکوب هم به گوش می رسد!

 می گویم حیاط همیشه اینقدر خوب بود یا من تازه دارم می بینمش؟ می گوید ما سه بار شاهد مرگ و رستخیز این درخت ها بوده ایم. سه سال توی این حیاط قدم زدی آنوقت می گویی تازه دارم می بینم؟ از دلم می گذرد که: من هر سال بهار همین را می گویم. ادامه می دهد: تو هر سال بهار همینطور می شوی...

به خودم نهیب می زنم که قرار است درس بخوانی... نیامده ای حیاط که حظ بصر ببری و با خودت حرف بزنی. اما نمی شود. مثل وقت هایی که با زهرا مدرسه می مانیم... گاهی آنقدر برای حرف نزدن مجاهده می کنیم که آخر ترجیح می دهیم هرکدام برویم یک گوشه درسمان را بخوانیم..

بهار که می وزد دوست دارم شعر بگویم. ای کاش کمی شاعر بودم...حداقل شاعر طبیعت بودم... چاره ای نیست، ناراحت نیستم، لبخند می زنم و اجازه می دهم نسیم بیاید واژه ها را از من عبور دهد و هیچ قالبی شاعرانگی ام را زندانی نکند.

بهار فصل تو و فصل بی قراری هاست

 فقط نسیم پیام آور بهاری هاست ... 

ترنم باد را گوشه ی دفترم یادداشت می کنم و بعد، سعی می کنم اسم شاعران عرب و آثارشان را به خاطر بسپارم. عبد الوهاب البیاتی...شعر آوارگان عرب...سوگواری بر آفتاب ژوئن...

بین تمام فکر های ریز و درشتی که سعی در جمع کردنشان دارم، چیزی در ذهنم پررنگ می شود... راستی، ژوئن 1967 بهار چند کودک فلسطینی به زمهریر کشیده شد؟ چند بهارِ نیامده ی مدیترانه ای را در اوج فسونگری اش آتش زدند؟ چقدر باران و شکوفه و نسیم آواره شد؟ و حالا تو اینجا نشسته ای در حیاط مدرسه و از این واژه ها اینقدر ساده می گذری... 

ای کاش کمی شاعر بودم. ای کاش حداقل شاعر طبیعت بودم و بهار را کشف می کردم. بهار را در زمستان، بهار را در پاییز، بهار را در اشک، لبخند را در بهار...می جستم و آنقدر می جستم تا بهار می شدم. ای کاش کمی شاعر بودم....

منبع : سرگشتگیای کاش شاعر بهار بودم
برچسب ها : بهار ,شاعر ,حیاط ,نسیم ,مدرسه ,شاعر بودم ,طبیعت بودم ,شاعر طبیعت ,حداقل شاعر ,حیاط مدرسه

این روزهای برادر-خواهری

:: این روزهای برادر-خواهری
هوالعزیز
تا تجریش را پیاده می رویم. پیاده روی حالم را بهتر می کند. مخصوصا که در راه کلی مرا می خنداند و سر به سرم می گذارد. می گویم احساس می کنم دیگر این مردم را مثل قبل دوست ندارم. منی که ادعا می کردم تمامشان را با همه ی تفاوت ها و تضادهایشان دوست دارم... می گوید باور کن که اتفاقی نیفتاده است. اینها درست همان مردم اند...
بعد چشم که باز می کنم، می بینم در اوج شلوغی بازار، درست در دل همین مردم، دارم سعی می کنم از او جا نمانم. امامزاده صالح اما خلوت است...
 انگار راه را به این بهانه که در بازار کار دارد، کلی می پیچاند تا مرا با انبوه مردمی که از دستشان حرص می خورم مواجه کند. راست می گوید...مردم همان مردم اند. همانقدر بی خیال و درگیر...همانقدر ساده و پر تب و تاب...
گنجشک های امامزاده مرا به یاد اتفاق امروز صبح می اندازد. امروز صبح که کلی بخاطر یک گنجشک بی حواس اشک ریختم. گنجشک آمد و نشست روی زمین، وسط کوچه. بعد همان موقع یکی از این تانک های بالاشهر که به گمانم اگر من هم زیر چرخ هایش له می شدم، نمی فهمید، سر و کله اش پیدا شد. داشتم به آن گنجشکک ذوق می کردم... چرخ ماشین که نزدیک شد، گفتم بپر جوجو...بپر کوچولو... اما خب نپرید... همان موقع که مى نشست فهمیده بودم کمى پروازش مشکل دارد...
تا مدرسه بغضم را نگه داشتم اما سر کوچه به مادرم گفتم آدم تحمل خون یک گنجشک را ندارد، آنوقت... صحنه های اخبار دیشب می آمد جلوی چشمم... اینکه آن مرد اروپایی می گفت ما بخاطر رونق صنایع و رفع بیکاری و رکود به عربستان سلاح می فروختیم... بغضم شکست.
محمد مرا از افکارم بیرون می آورد. هوا تاریک شده. می گوید یک رستوران جمع و جور خوب می شناسم...موافقی یک چیزی بخوریم بعد برویم خانه؟ می گویم بسم الله! معلوم نیست می خواهد مارا کجا ببرد... اما جایی که مى رویم جالب و دلچسب است. پیتزا را تکه اى مى فروشند به جاى کامل. به نظرم اینطورى بهتر است. هرکس به قدرى که مى خواهد مى خرد. البته تکه هایش بزرکتر از تکه هاى معمولى پیتزا است. هر کدام یکى نوش جان مى کنیم و راه مى افتیم سمت خانه. به خانه که مى رسم تازه احساس خستگى مى کنم. تازه یادم مى آید چند شب است که تا دیروقت بیدارم و هنوز چقدر از برنامه هایم عقبم. تازه به فکر دو تا امتحان فردا مى افتم. کتاب هارا تورقی مى کنم و مى گذارمشان کنار. سرم گیج مى رود. ساعت مى گذارم که صبح بلند شوم درس بخوانم. اما در اوج خستگى خوابم نمى برد. هوس مى کنم چند خط خاطره نگارى...راستى امروز ٩ اسفند بود... پارسال چنین روزهایی بچه ها آماده ى سفر جنوب مى شدند...
منبع : سرگشتگیاین روزهای برادر-خواهری
برچسب ها : گنجشک ,مردم ,تازه ,گوید ,همان موقع ,همان مردم

زیارت خیال

:: زیارت خیال

هوالقریب

و گفته اند " اگر کسی به ناتوانی ای درماند که امید صحت نباشد، یا به فراقی که وصال بر زیارت ِ خیال مقصور شود، یا غریبی ای که نه امید ِ بازآمدن مستحکم است و نه اسباب مقام مهیّا، یا تنگ دستی ای که به سؤال کشد، زندگانی او حقیقت مرگ است و مرگ او عین راحت. "

کلیله و دمنه، باب الحمامة المطوقة و الجرذ و الغراب و السلحفاة و الظبی

منبع : سرگشتگیزیارت خیال
برچسب ها :

پدر

:: پدر

هو


روی تخته ای که در حیاط گذاشته بودند، بزرگ نوشته شده بود : پدر

هر کس از راه می رسید ماژیک به دست می گرفت و عبارتی مرتبط با آن می نوشت:

دوستت دارم، پشت و پناه من، اولین قهرمان زندگی...

کمی مکث کرد و نوشت:

 اشتباه بچه ها را به پای پدرشان می نویسند

مارا ببخش...


منبع : سرگشتگیپدر
برچسب ها :

بهار پشت بهار

:: بهار پشت بهار
هوالعزیز
نمی خواهم بگویم دل کندن از نود و چهار برایم سخت است. سخت یا آسان، ناگزیریم.
 اما این دخترک، دخترک عاشق ماه، اگر کمی خودش را جمع نکند، شک نکنید که تماما در نود و چهار جا می ماند. نود و چهار و رنگ و بوی دلتنگی های قشنگش. نود و چهار و لحظه های ناب وسعت دهنده اش.
امروز که به تمام روزهای قبل فکر می کردم، وقتی همه چیز به سرعت و دقت از جلوی چشمم عبور می کرد، یک موسیقی جاندارِ پر فراز و فرود در ذهنم جریان یافت. بی کلام و پر معنا. گاهی آنقدر شورانگیز که فقط مى توانستم چشمانم را ببندم و خود را به ضرب های پیاپی باشکوهش بسپارم. گاهى حزن آلود، زمانى نشاط آور و بیشتر چیزی میان این دو... و زیبایی موسیقی براى من، همین گذر مداومش است از حالى به حال دیگر. بدون حتی لحظه ای مکث، ثانیه ای سکوت. گذر از خواهش، به شوق، از شوق به عشق، از عشق به تردید، از تردید به انتظار، از انتظار به نوازش، از نوازش به ناز و از ناز به نیاز...گاهی ناگهانى و بی پروا و گاه با مقدمه چینی و آرام آرام...اما در انتها، متناسب و موزون... و زیبایی موسیقی به ترکیب حس انگیزی هاست. به آرامشِ در عین هیاهو، به حزنِ در عین امید. موسیقی سکون ندارد، موسیقى عبور مى کند و تلنگر مى زند.
اما در انتها... راستش شک می کنم به موزون بودن موسیقی نود و چهار خود. نود و چهارِ تجربه های نو، نود و چهارِ پر از انقلاب. ساعتی از عشق لبریز و دقایقی در گرداب رکود، یک روز با سرسنگینىِ کفر، روز دیگر به خیالِ سکینه ى ایمان... و ساعاتی که در تقابل تردید و اطمینان در آمد و رفت بود. لحظه های پرسشگرانه ی سخت... شک مى کنم که اینهمه، موزون بوده اند یا بی قاعده و ویرانگر. به کوک این ساز ناسازگار شک می کنم. اما نه، نباید این قطعه با شک پایان بگیرد. حتی نباید شک توأم با دلگرمى باشد. این قطعه باید در اوج گره بخورد به قطعه ى بعد. در اوج شکر و امید. ..
شکرانه ی انقلاب های زمینه ساز و امید به استجابت دعای احسن الحال...
خداکند که امسال، حال همه ما خوبتر از قبل باشد. مدام و مدام..
عیدمان مبارک

منبع : سرگشتگیبهار پشت بهار
برچسب ها : چهار ,موسیقی ,قطعه ,امید ,موزون ,لحظه ,زیبایی موسیقی

اگر تو دلخورى از من، من از خودم سیرم

:: اگر تو دلخورى از من، من از خودم سیرم

هوالقریب


وقتى از زندگى خسته باشى یا محیط آزارت دهد یا از فرد خاصى دلگیر باشى، مى توانى بطریقى کنار بیایی با مسئله و جمع و جورش کنى. ولى بدترین حالت این است که از خودت کلافه باشی، از خودت بیزار، از خودت گریزان. من نمى دانم این روزها اطرافیانم چگونه تحملم مى کنند وقتى که خود هم تاب تحمل خود را ندارم. کم حوصله و زود رنج شده ام. به قول خانم شریفى، شلوغ کن شده ام. زود از کوره در مى روم، زود شاکى مى شوم. نمى دانم در هفته اخیر زهرا چند بار از من رنجیده است. نمى دانم چقدر خودم را مقابل مادر و پدرم حفظ کرده ام و به اتاقم پناه برده ام. بدتر از همه اینکه علت اینها را هم درست در نمى یابم...


دواؤک فیک و ما تشعر، وداؤک منک و لا تبصر

و تزعم أنک جرم صغیر، و فیک انطوى العالم الاکبر


پ.ن١: به نظر مى رسد که غرغرو تر هم شده ام :(

پ.ت٢:شاید خوب نباشد خطوط وبلاگ را از این حرف ها پر کردن... بخاطر همین است که دو سه بار وبلاگ هایم را حذف کرده ام یا مطالبشان را پاک

منبع : سرگشتگیاگر تو دلخورى از من، من از خودم سیرم
برچسب ها : دانم ,خودت

دیگر مرا به جز تو نمانده ست خواهشی

:: دیگر مرا به جز تو نمانده ست خواهشی

هوالقریب

چقدر طول کشید... چقدر حرف زدم... چقدر درد دل کردم و بغض ریختم. چقدر نگاه فروخوردم و دم نگه داشتم. چقدر... چقدر...

چقدر طول کشید تا دور به این خمار غمت برسد. 

 چقدر طول کشید تا به جان، عاشق شوم تنهایی را، عاشق شوم دلتنگی را... آخر تنهایی تویی. دلتنگی تویی. تویی که جای تورا هیچ کس نمی گیرد. 

منبع : سرگشتگیدیگر مرا به جز تو نمانده ست خواهشی
برچسب ها : چقدر ,کشید ,چقدر چقدر

بی سر و سامان چون باد

:: بی سر و سامان چون باد

هوالقریب


با تو

 شبیه موجم

همواره بین آمد و رفتی پر التهاب

گاهی گریز می کنم از خویش

سمت تو

گاهی پناه می برم از تو

 به سوی او

گاهی سکوت می کنم و ایستاده ام

من در مقابل تو و در گفتگوی او...

...

با تو شبیه موجم

ای ساحل قرار

من از تو ناگزیرم

چون باد از سفر.

چون خاطر از رجوع و گذر.

در کمال شوق،

چون دیده از نظر...

...

با من بگو، همیشگی ناگهان من!

من با تو بی قرارترم

یا 

بدون تو؟

گاهی مرا نگاه کن و وصف کن مرا

با تو شبیه موجم

اما

 بدون تو، ...

منبع : سرگشتگیبی سر و سامان چون باد
برچسب ها : گاهی ,موجم ,شبیه موجم